من میترسم
-
تاریخ: 1398/12/2 ساعت: 16:36
میترسماز دنیا میترسماز فردایم میترسماز ادامه ی این احساس میترسمازاینکه روز به روز بیشتر نفسم به تنگ آیداز اینکه دیگر نتوانم خودم را کنترل کنم از دیدنشمیترسم از عشقمیترسم از عشقمیترسم از دوست داشتنششمس لنگرودی میگویدآیا؟ آیا کسی آنقدر دوستت دارد که از دنیا نترسی؟من میترسم
نور امید
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:55
خیلی وقت هست که ننوشتم، نمیخواستم دیگه سیاه بنویسم اگر هم حالم خوب نبود، الان یهویی به دلم افتاد بیام بنویسم، رنگ و روی زندگی میتونم حس کنم اکر بتونم با زندگی خوب بازی کنم، میتونم به اینم فکر کنم زندگی هم میتونه قشنگ بشه اگه راهشو بلد باشم. باید قلبمرا زنده نگه دارم، باید جریان تازه خون را به راه بن...
هذیان نویس
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:55
دیشب خوشکل شده بودی ، با یک لباس آبی. نشد که یکبار دیگر در سیاهی چشمانت غرق شوم.
در آستانه ی سی سالگی
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 11:38
در آستانه ی سی سالگی هستم. آیا فردای شب تولدم دنیا تغییر خواهد کرد برای من سی ساله؟ آیا جذابیتهایی را خواهم یافت که مرا شیفته خواهد کرد. یا اینکه سی سالگی فقط یک عدد دو رقمی خواهد ماند. سه دهگان . سه
دلم گریه میخواد
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 11:38
تنها چیزی که از گذشته میخواهم گریه هایم است، اشک های تسکین دار. اینروزها وقتی دلم میگیرد، قلبم هم دردش میگیرد. دلم که میگیرد ، نفسم نمیتواند راهش را پیدا کند. دلم میخواهد سینه ام را چاک زنم این دو سنگ
کیستی تو!
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 11:38
دلم برای یک نفرتنگ است.نه میدانم چه میکندنه میدانم اکنون کجاستحتی خبری ازغم وشادی اش هم ندارم..لبخندش راندیده ام،دستانش رانگرفته ام،عطرتنش رانمی دانم،فقط چند سالی است از او بی خبرم
درد دارم
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 11:38
حالم خوب نیست یک بغل گریه میخواهم حداقل اگر کسی نیست یک صدای آشنا یک "جانم" گفتن یک "دیوانه چته" گفتن یک اوای تسکین دهنده این سیاهی به قلبم فشار می آورد. نفس کشیدنم به سختی ست درد دارم ...
هیچ هیچ شدم
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 11:38
نمیدانم خوب است یا بد. اینکه هیچ چیزی خوشحالت نکند. اینکه دلتنگ کسی نشوی و با یاد و خاطره ی کسی افسوس نخوری. نمیدانم چقدر خوب است که دیگر خاطرات آزارم نمیدهد و چقدر بد است که شور آینده کمرنگ تر و کمرن
کاش
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 11:38
کاش از یاد میبردمت. کاش فردا که از خوب بیدارم میشوم دیگر خوابت را ندیده باشم. کاش فراموشی بگیرم.
.
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 11:38
اگر مرگ پایان زندگی بود ،آرزو داشتم بمیرم. اما هیچوقت نمیمیریم. زن گی مان ادامه میابد. دردهایمان ادامه خواهد داشت... پس چه چیزی این سیاه هی را از من جدا خواهد کرد. دین درد را این تنهایی و سکوت را...
بی حسی
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 22:37
احساس میکنم بیحس شدم. نه حرف زدن با دوستی خوشحالم میکنه نه اتفاق جدیدی. نسبت به اطرافم بی تفاوت شدم. حسی منو یاد یک نقطه ای از گذشتخ ام می ندازه . زمانی که پشت تلفن گریه میکردی و به غلط کردن افتاده بودی و من حس بی تفاوتی ام به گریه های تو من را بیشتر از تو اذیت میکرد. الان ... هیچی نمیفهمم . واسم مه...
پنجشنبه بیست و نهم تیر
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 8:57
باید با خودم به توافق برسم٬ اونکه گناهی نکرده ٬ خیلی سنگدلی ست که بخوام سرنوشت اونم دچار سرنوشت خودم کنم. باید دفتر را باز کنم و ادامه بدم ،به اون مسیری که میخواهد، اصلا میخواهم عشقش را هم وارد داستان میکنم آنقدر عاشقش میکنم که عشقشان افسانه ی عاشقان شود, آنقدر که هزاران بار هم از خواندنش خسته نشوند...
جمعه سی تیر
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 8:57
هر چیزی که در سرت میگذرد که قرار نیست بنویسی . نمیفهمی که در نظر دیگران دیوانه بنظر خواهی رسید. مثل بقیه موزیک گوش کن و شعر آنها را تکرار کن چی داره میاد به سرم اینهاوضاع هرشبم قید احساسمو زدم از این به بعد دیگه بدم اینم شد شعر و چرت پرت اینروزا که همه گوش میدم! باید نوشت بگزار بگن که دیوانه ای! |+|...
جمعه شیشم مرداد
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 8:57
وقتي میخواهم نوشته ای جديدی بنویسم همه ی آنچیزهایی را که میخواستم بنویسم از یاد میبرم. برای همین همه نوشته هایم آنی است به جای انکه بنشینم به این فکر کنم چه بنوسم . کافیست فقط دستم را روی دکمه های کیبورد برقصانم, خودش میداند چطورخود را تکان بدهد. هر از گاهی به آنچیزی که مینویسم نگاه میکنم که غلط امل...
سه شنبه دهم مردادماه
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 8:57
دیروز مثل هر بار از عشقش میگفت . میگفت من هم این احساس لعنتی داشتم. هر ثانیه هر دقیقه به یادش بودم ، صورتش یک لحظه از جلوی چشمهایم دور نمیشد، احساس میکردم نمیتوانم یک لحظه بدون او نفس بکشم، بااینکه میدانستم چقدر در حقم بدی کرده بود، بسیار آدم احمقی بودم تا عاشق. جان و مال و روحم مرا دزدیده بود من هن...
نمیدونم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 8:57
نمیدانم امروز چه روزی ! دم صبحه من مست و هوشیار در پی تو،،، لعنت به من چه ساده دل سپردم لعنت به من که به هیچ پوچ گرفتارم لعنت به من که او را فراموشم نمیشود لعنت به لرزه ی صدایش که لحظه ای در ذهنم ساکت نمیشود |+| نوشته شده توسط نويسنده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۶ |
یک شنبه دوازدهم مردادماه
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 8:57
باید در زندگی هر آرزو و رویایی داری، تلاش کنی و برسی و از کسی که دوستش داری دوری کنی، سم است سم ... |+| نوشته شده توسط نويسنده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ |
دیگریادم نیست امروز چه روزی است.
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 8:57
خاطرات بد مثل اطلاعاتی روی هارد دیسکی میمونند که هیچوفت از بین نمیروند . اگر سال ها بگذرد آن اطلاعات خراب بشند ولی همیشه جای پایش خواهد ماند حتی اگر به یاد نیاوریم که, کی؟ کجا ؟... اما دردش را میشود همچنان حس کرد... |+| نوشته شده توسط نويسنده در جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ |
رهگذر گذشته
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 8:57
زندگی ام خاطرات نوشته شده ی رهگذریست . رهگذری که از همه داشتن ها و نداشتن هایش گذشت. رهگذری که دل بسته به پوچ بود. یک روز رهگذر رفت. و دیگر هیچکس او راندید. |+| نوشته شده توسط نويسنده در جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ |
دوست
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 23:00
وبلاگ وقتی حالم تشنج میکند دنبال جایی هستم که آرام شوم. جایی بهتر از اینجا پیدا نکردم. پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۵ به کسانی که کسی را برای دوستی دارند حسادت میکنم نوشته شده توسط نويسنده در ۵:۵۲ ب.ظ | لینک ثابت •