خرید بک لینک

میترسم

از دنیا میترسم

از فردایم میترسم

از ادامه ی این احساس میترسم

ازاینکه روز به روز بیشتر نفسم به تنگ آید

از اینکه دیگر نتوانم خودم را کنترل کنم از دیدنش

میترسم از عشق

میترسم از عشق

میترسم از دوست داشتنش

شمس لنگرودی میگوید

آیا؟ آیا کسی آنقدر دوستت دارد که از دنیا نترسی؟

من میترسم

برچسب: نویسنده: پویان سلطانی تاريخ: جمعه 2 اسفند 1398 ساعت: 16:36

خیلی وقت هست که ننوشتم، نمیخواستم دیگه سیاه بنویسم اگر هم حالم خوب نبود، الان یهویی به دلم افتاد بیام بنویسم، رنگ و روی زندگی میتونم حس کنم اکر بتونم با زندگی خوب بازی کنم، میتونم به اینم فکر کنم زندگی هم میتونه قشنگ بشه اگه راهشو بلد باشم. باید قلبمرا زنده نگه دارم، باید جریان تازه خون را به راه بندازم، باید دلم احساس سرزندگیو خوشبختی کنه، خودم را نباید زندانی کنم. دلم را نباید خاک کنم ، خودم را نباید نادیده بگیرم. زندگی باید کرد.

برچسب: نویسنده: پویان سلطانی تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:55

دیشب خوشکل شده بودی ، با یک لباس آبی. نشد که یکبار دیگر در سیاهی چشمانت غرق شوم.

برچسب: نویسنده: پویان سلطانی تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:55

در   آستانه   ی سی   سالگی   هستم. آیا فردای شب تولدم دنیا تغییر خواهد کرد برای من سی ساله؟ آیا جذابیتهایی را خواهم یافت که مرا شیفته خواهد کرد. یا اینکه سی سالگی فقط یک عدد دو رقمی خواهد ماند. سه دهگان . سه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان سلطانی تاريخ: پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 11:38

تنها چیزی که از گذشته میخواهم   گریه   هایم است، اشک های تسکین دار. اینروزها وقتی دلم میگیرد، قلبم هم دردش میگیرد. دلم که میگیرد ، نفسم نمیتواند راهش را پیدا کند. دلم میخواهد سینه ام را چاک زنم این دو سنگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان سلطانی تاريخ: پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 11:38


دلم برای یک نفرتنگ است.
نه میدانم چه میکند
نه میدانم اکنون کجاست
حتی خبری ازغم وشادی اش هم ندارم..
لبخندش راندیده ام،
دستانش رانگرفته ام،
عطرتنش رانمی دانم،
فقط چند سالی است از او بی خبرم

برچسب: نویسنده: پویان سلطانی تاريخ: پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 11:38

حالم خوب نیست
یک بغل گریه میخواهم
حداقل اگر کسی نیست
یک صدای آشنا
یک "جانم" گفتن
یک "دیوانه چته" گفتن
یک اوای تسکین دهنده
این سیاهی به قلبم فشار می آورد.
نفس کشیدنم به سختی ست
درد   دارم  ...

برچسب: نویسنده: پویان سلطانی تاريخ: پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 11:38

نمیدانم خوب است یا بد. اینکه هیچ چیزی خوشحالت نکند. اینکه دلتنگ کسی نشوی و با یاد و خاطره ی کسی افسوس نخوری. نمیدانم چقدر خوب است که دیگر خاطرات آزارم نمیدهد و چقدر بد است که شور آینده کمرنگ تر و کمرنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان سلطانی تاريخ: پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 11:38

کاش از یاد میبردمت.

کاش فردا که از خوب بیدارم میشوم دیگر خوابت را ندیده باشم.

کاش فراموشی بگیرم.

برچسب: نویسنده: پویان سلطانی تاريخ: پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 11:38

اگر مرگ پایان زندگی بود ،آرزو داشتم بمیرم. اما هیچوقت نمیمیریم. زن گی مان ادامه میابد. دردهایمان ادامه خواهد داشت... پس چه چیزی این سیاه هی را از من جدا خواهد کرد. دین درد را این تنهایی و سکوت را...

برچسب: نویسنده: پویان سلطانی تاريخ: پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 11:38

احساس میکنم بیحس شدم. نه حرف زدن با دوستی خوشحالم میکنه نه اتفاق جدیدی. نسبت به اطرافم بی تفاوت شدم. حسی منو یاد یک نقطه ای از گذشتخ ام می ندازه . زمانی که پشت تلفن گریه میکردی و به غلط کردن افتاده بودی و من حس بی تفاوتی ام به گریه های تو من را بیشتر از تو اذیت میکرد. الان ... هیچی نمیفهمم . واسم مهم نیست در اینده چه اتفاقس برام خواهد افتاد . اگر اتفاق بد باشه مثل همیشه میرم توی لاک افسردگی ام . اگر اتفاق خوب باشه میگم خب چه فایده زودی حس خوشبختی ازم دور میشه باز احساس پوچی جاشو میگیره.... هیچ آدمی برام جالب نیست بلکه از تکرارشون خسته شدم. دوست دارم تنها باشم توی یک جنگلی که جز من هیچکس دیگه ای اونجا نباشه و روزگارمو با موجودات دیگه ای بگذرونمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان سلطانی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 22:37

باید با خودم به توافق برسم٬ اونکه گناهی نکرده ٬ خیلی سنگدلی ست که بخوام سرنوشت اونم دچار سرنوشت خودم کنم. باید دفتر را باز کنم و ادامه بدم ،به اون مسیری که میخواهد، اصلا میخواهم عشقش را هم وارد داستان میکنم آنقدر عاشقش میکنم که عشقشان افسانه ی عاشقان شود, آنقدر که هزاران بار هم از خواندنش خسته نشوند!

|+| نوشته شده توسط نويسنده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۶ |

برچسب: پنجشنبه,بیست, نویسنده: پویان سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 8:57

هر چیزی که در سرت میگذرد که قرار نیست بنویسی . نمیفهمی که در نظر دیگران دیوانه بنظر خواهی رسید. مثل بقیه موزیک گوش کن و شعر آنها را تکرار کن چی داره میاد به سرم اینهاوضاع هرشبم قید احساسمو زدم از این به بعد دیگه بدم اینم شد شعر و چرت پرت اینروزا که همه گوش میدم! باید نوشت بگزار بگن که دیوانه ای! |+| نوشته شده توسط نويسنده در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۶ | ادامه مطلب

برچسب: جمعه, نویسنده: پویان سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 8:57

وقتي میخواهم نوشته ای جديدی بنویسم همه ی آنچیزهایی را که میخواستم بنویسم از یاد میبرم. برای همین همه نوشته هایم آنی است به جای انکه بنشینم به این فکر کنم چه بنوسم . کافیست فقط دستم را روی دکمه های کیبورد برقصانم, خودش میداند چطورخود را تکان بدهد. هر از گاهی به آنچیزی که مینویسم نگاه میکنم که غلط املایی نداشته باشم و شاید هم کل جمله را تغییر دهم. میدانم دیر موقع است حوصله ی صبر کردن ندارم باید حتادامه مطلب

برچسب: جمعه,شیشم,مرداد, نویسنده: پویان سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 8:57

دیروز مثل هر بار از عشقش میگفت . میگفت من هم این احساس لعنتی داشتم. هر ثانیه هر دقیقه به یادش بودم ، صورتش یک لحظه از جلوی چشمهایم دور نمیشد، احساس میکردم نمیتوانم یک لحظه بدون او نفس بکشم، بااینکه میدانستم چقدر در حقم بدی کرده بود، بسیار آدم احمقی بودم تا عاشق. جان و مال و روحم مرا دزدیده بود من هنوز مالامال پر از او بودم. شبها آرزوی مرگ میکردم، صبح با حسی بدتر بیدار میشدم... اما هیچوقت نمردم.ادامه مطلب

برچسب: شنبه,مردادماه, نویسنده: پویان سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 8:57

صفحه بندی