میترسم
از دنیا میترسم
از فردایم میترسم
از ادامه ی این احساس میترسم
ازاینکه روز به روز بیشتر نفسم به تنگ آید
از اینکه دیگر نتوانم خودم را کنترل کنم از دیدنش
میترسم از عشق
میترسم از عشق
میترسم از دوست داشتنش
شمس لنگرودی میگوید
آیا؟ آیا کسی آنقدر دوستت دارد که از دنیا نترسی؟
من میترسم
برچسب:
نویسنده: پویان سلطانی
خیلی وقت هست که ننوشتم، نمیخواستم دیگه سیاه بنویسم اگر هم حالم خوب نبود، الان یهویی به دلم افتاد بیام بنویسم، رنگ و روی زندگی میتونم حس کنم اکر بتونم با زندگی خوب بازی کنم، میتونم به اینم فکر کنم زندگی هم میتونه قشنگ بشه اگه راهشو بلد باشم. باید قلبمرا زنده نگه دارم، باید جریان تازه خون را به راه بندازم، باید دلم احساس سرزندگیو خوشبختی کنه، خودم را نباید زندانی کنم. دلم را نباید خاک کنم ، خودم را نباید نادیده بگیرم. زندگی باید کرد.
برچسب:
نویسنده: پویان سلطانی
دیشب خوشکل شده بودی ، با یک لباس آبی. نشد که یکبار دیگر در سیاهی چشمانت غرق شوم.
برچسب:
نویسنده: پویان سلطانی
برچسب:
نویسنده: پویان سلطانی
برچسب:
نویسنده: پویان سلطانی
برچسب:
نویسنده: پویان سلطانی
برچسب:
نویسنده: پویان سلطانی
برچسب:
نویسنده: پویان سلطانی
کاش فردا که از خوب بیدارم میشوم دیگر خوابت را ندیده باشم.
کاش فراموشی بگیرم.
برچسب:
نویسنده: پویان سلطانی
برچسب:
نویسنده: پویان سلطانی
برچسب:
نویسنده: پویان سلطانی
باید با خودم به توافق برسم٬ اونکه گناهی نکرده ٬ خیلی سنگدلی ست که بخوام سرنوشت اونم دچار سرنوشت خودم کنم. باید دفتر را باز کنم و ادامه بدم ،به اون مسیری که میخواهد، اصلا میخواهم عشقش را هم وارد داستان میکنم آنقدر عاشقش میکنم که عشقشان افسانه ی عاشقان شود, آنقدر که هزاران بار هم از خواندنش خسته نشوند!
برچسب: جمعه,
نویسنده: پویان سلطانی