نه حرف زدن با دوستی خوشحالم میکنه نه اتفاق جدیدی.
نسبت به اطرافم بی تفاوت شدم. حسی منو یاد یک نقطه ای از گذشتخ ام می ندازه . زمانی که پشت تلفن گریه میکردی و به غلط کردن افتاده بودی و من حس بی تفاوتی ام به گریه های تو من را بیشتر از تو اذیت میکرد.
الان ... هیچی نمیفهمم . واسم مهم نیست در اینده چه اتفاقس برام خواهد افتاد . اگر اتفاق بد باشه مثل همیشه میرم توی لاک افسردگی ام . اگر اتفاق خوب باشه میگم خب چه فایده زودی حس خوشبختی ازم دور میشه باز احساس پوچی جاشو میگیره....
هیچ آدمی برام جالب نیست بلکه از تکرارشون خسته شدم.
دوست دارم تنها باشم توی یک جنگلی که جز من هیچکس دیگه ای اونجا نباشه و روزگارمو با موجودات دیگه ای بگذرونم
برچسب:
نویسنده: پویان سلطانی